تبليغاتX
ســـــــــایه آشـــــــنا


ســـــــــایه آشـــــــنا

در امتداد لحظه ها

بند كتوني هايم را مي بندم مي زنم بيرون

قدم برمي دارم انتهاي رفتن رسيده است كجا بايد رفت ؟

آه .... نفسي عميق چه هواي خوبي .... چه دل خرابي

باد مي وزد .... درخت ها تكان مي خورند

هوا سرد است .... آدما ها در حال دويدن به سوي ناكجاآبادشان

 قدم هايم چرا اينقدر محكم شده اند در فصل سرد پاياني

 آهاي فري اينقدر محكم براي چه؟!

اينقد سرعت براي چه ...........

بي فايده اس به چيزي نمي رسي

كاش مي شد ايستاد و نرفت .....

 

در هم ريخته هاي خودم  ......

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390 ساعت 15:24 توسط قاصدک|

تو كوچه ها قدم زدن شده شعار شعر من

نه شعر مي شود نوشت نه يادگاري از قدم

تا ته اين كوچه روم هزار لحظه مي شود

كاش كه رد پاي من تزار گام تو شود

باد خيال من و برد از گذر نگاه تو

محو شده خاك رهم نيست نشاني از دلم

خودم ......

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت 9:15 توسط قاصدک|

گاهی پُر می شود اطرافمان از جانوران

جانورانی که انسانند ولی جانور وار زندگی می کنند

جانورانی که مفت می خورند و مست می گردند

نمی شود به آنها لقب انسان را داد ، نه نمی شه

جانورانی که قدرتشان را به مظلوم نشان می دهند

و فکر میکنند انسانند، نه نیستند

آنهایی که صدای شکستن دل زیردستانشان را نمی شنوند

می شکنند خورد می کنند موریانه می شوند و نابود می کنند

خار می کنند ذلیل می کنند

می بینند و افتخار می کنند افتخار می کنند که می توانند جانور باشند

................................

خودم ......

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 10:3 توسط قاصدک|

چه رنگین می شود گاهی خیال خاطرم با تو

مرا با خود ببر چون ابر در بادی

کجای قصه ات هستم

کجای صفحه ذهنت تداعی می کنی با من

یه روز دردانه ات می شم

یه روز میگی برو تنهام بزار خسته ام

چه سرگردان ،چه حیران

چه زیبا می شود گاهی نگاهی از نگاهت

کجای خاطرت هستم

.........

خودم...........

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ساعت 9:41 توسط قاصدک|

عشقبازی به همین آسانی است...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهمواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو،

برکه ای با مهتاب
و
نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم
و
شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلماتی شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی
و
چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و
دل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و
بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کارد

عرضه سالم کالای ارزان به همه

لقمه ی نان گوارایی از راه حلال
و
خداحافظی شادی در آخر روز
و
نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و
رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390 ساعت 9:11 توسط قاصدک|

رسول اکرم (ص) فرموده است:

«هر کس زیاد ذکر «استغفرالله ربی و اتوب الیه» گوید، خداوند گره غمهای او را بگشاید، و از هر تنگنایی بیرونش برد، و از آن جا که گمانش را هم نمی برد، روزیش رساند.

* دعا جهت رفع هر غمي و مرضي و ترس از پيشامدهاي بد

اين دعا را بنويسيد و همراه خود داشته باشيد.
(( بسم الله الرحمن الرحيم ))
يا هُوَ يا مَن هُوَ يا من لَيسَ هُوَ اِلاّ هُوَ صَلِّ عَلي مُحمَّدٍ وَ اجعَل لِحامِلِ کِتابي هذا مِن کُلِّ هَمٍّ وَ غَمٍّ وَ اَلَمٍ وَ مَرَضٍ وَ خَوفٍ فَرَجاً وَ مَخرَجاً مُحَمَّدٌ عَلِيٌّ فاطِمَهُ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ عَلِي مُحمَّدٌ جَعفَرٌ مُوسي عَلِيٌّ مُحَمَّدٌ عَلِيٌّ م ح م د عَلَيهِمُ الصَّلاه ُ والسَّلامُ.

* دعا براي هم و غم

در جلد دوم طرائف الحکم چاپ اول صفحه 21 از حضرت اميرالمؤمنين (ع) روايت شده که حضرت پيغمبر(ص) هر موقع که غم و انوهي بر آن حضرت روي مي داد اين دعا را مي خواند و فرمود: هيچ کس از مسلمين اين دعا را سه بار نخوانده مگر آن که در خواست خود را بدست آوريد.
يا حَيُّ يا قَيُّومٌ ، يا حَيُّ لايموتُ ، يا حَيُّ لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ کاشِفُ الهَمَّ مُجِيبُ دَعوَهِ المُضطَرّينَ، اَسأَ لُکَ بِاَنَّ لَکَ الحَمدُ لا اِلهَ اِلهَ اِلاّ اَنتَ ، اَلمَنّانُ ، بَديعُ السَّمواتِ وَ الأرض ، ذُوالجَلالِ وَ الاِکرام ِ رَحمانَ الدُّنيا وَ الاخِرَهِ وَ رَحِيمُها رَبِّ ارحَمني رَحمَهً تُغنِيني بِها عَن رَحمَهِ مِن سِواکَ يا اَرحَمَ ارَّاحِمينَ.


 

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390 ساعت 8:4 توسط قاصدک|

گاه گاهی هیچکی اینجا سر نمی زنه

چه سوت و کور شده

دوستان که داستان شدن و

دشمنان هم تاریخی

...........

خب منم هیچی نمی گم

تا نوشته هایم بدون خواننده نماند

..................

خودم........

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ساعت 15:8 توسط قاصدک|

و باز گرفت دل آسمون

و باز تو ای ابر سیاه جنگنده

آرامشم را به هم زدی

و سکوت و باز نفرت

و باز خشم.......

 خودم............

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390 ساعت 15:2 توسط قاصدک|

این دو تا شعر و سال ۱۳۸۰ نوشتم ----------------

 

شبای قدرِ قدرش را بدانی                 بدان قدرش دگر شاید نمانی

صدا کن نام تنها دیده در شب             بکن عادت که نامش را بخوانی

 

                       ********************

 

علی جانم دلم بیدارِ امشب                 تو مولایم دلم پر خارِ امشب

بخوانم من تو را با سوز این دل             که این مهتاب چشمم تارِ امشب

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390 ساعت 9:15 توسط قاصدک|

التماس نکن نمی شود

نمی شود نشکست

می خواهی برگ باشی و ماندگار

شاخه ام همیشه ام

اما نمی شود هم برگ بود هم جاودانه

اگه بادی بوزد و تو را با خودش برد

شاخه های من دستشون کوتاهه

التماس نکن من فقط یه شاخه ام

التماس نکن نمی شود

خودم.........

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ساعت 9:57 توسط قاصدک|


آخرين پست ها
»
» خاك قدم هاي دلم
» جانور
»
» عشق بازی
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin




























كد ماوس